حدود 3 هفته زمان برد تا کامل بشه ، الهام از نقاشی لئونید افرمو ، هرچند میدونم زیاد خوب نشده و اگر بخواید با مثلا آثار افرمو هم مقایسه کنید ، خیلی تفاوت هست ، مخصوصا تو ترکیب رنگی ، به هر حال من یه آماتور هستم تو این زمینه این جزء نخستین تلاش هام هست.
قرار بود این نقاشی رو هدیه بدم ، به یه دوست خوب ، اما به دلایلی نشد {یعنی خودش نخواست} ، شاید دلایلش رو درک کنم :(
به هر حال این شد که به دیوار اتاق خودم کوبیده شد :|
- ناک، ناک، ناک
کیستی ؟
- یک آشنای قدیمی
کیستی آشنای قدیمی ؟
- نیچه
نمی خواهمت ، نمی خوانمت ، چرا دست بردار نیستی ؟
- باز کن معنای ژرفی دارم ، شوکرانی که شوپنهاور هم نچشیده !
لعنت به تو نیچه ، بگو ببینم چه داری ؟
{برای نمایش با ابعاد بزرگتر بر روی عکس کلیک کنید}
هنر دست یک آشنا
+ حالا هی بگید یک آشنا بی هنر است
+ حسادت های شما پذیرفته می شود.
+طی درخواست های زیاد دوستان در خصوص چگونگی ساخت این تیکه رو الان اضافه کردم:
هیچ گونه رنگی به کار نرفته است ، هنرش خلاقانه است و نمیدونم اسمی داره واسه خودش یا نه ، متریال مورد استفاده - یه ورق فویل آلمینیوم و مقداری قیر {ماده ای نفتی}
مراحل کار ، اول طرح رو روی فویل نقاشی میکنیم ، بعد طرح رو نقش برجسته میکنیم ، هرکجا که میخوایم رنگش تیره تر باشه ، عمیقترش میکنیم - بعد طرح رو قیر اندود میکنیم جاهایی هم که لازم باشه میشه با نفت کم رنگ تر کرد و یا پاک کرد. به همین سادگی و قشنگی :))
+یه جاهایی آدم میره نظر میده ، نظرش رو تایید نمی کنن ، هی میگی بابا نظر من کو ، اصلا انگار نه انگار ، دیده نمی شی !!!
+ خوب اصلا چرا نظر دادن رو باز گذاشتی تو که نمی خواستی نظر مخالف نظر خودت رو بشنوی ؟
+ بابا مام حرف زدیم ، فقط اونا خوبن که تاییدت کردن ، اونا که لی لی به لا لات گذاشتن ، اونا فقط آدمن !! چی شدیم ما
بابا بازکه ما شاکی ایم ؛
اعتراض داریم ، هم به اون ، هم به اونا
هم به شما ، هم به همه ...
بابا چی شدیم ما ، آدم بودیم سابق،
واسه خودمون شرف داشتیم،
گنبد و بارگاه داشتیم،
چرا همچین شدیم، کم شدیم؟
والله قسم مادر نزاییده ....
ما اصلا از بیخ به کمتر از بهتر راضی نبودیم! چی شدیم ما؟
یه مشت مطلب بذارن ، ببینیم کودومش کمتر بدتره اونو برداریم!!!!؟؟؟
کوسه نشد، کفتار نشد، شغال؟ این شدیم!!؟
والله قسم جفــــــــــاست…
نظر میدادم ،نظر بود، سفته نبود
تریلی اندیشه گیری نبود
اینقدر عدم تایید نبود
انقدر احساس تکلیف نبود
رویال نبود ریــــال نبود
جمع هواداران نـــــــبــــــــــــود
نفع من و نفع تو نبود
چی شد چرا اینقد حالمون بد شد!؟
بابا این دموکراسی و حقوق بیان چند میارزه انقدر سفت چسبیدی!؟
بابا ما عصبانیم
عصبـــــانیها… چی شدیم مـــــــــا؟
والله دیگه نوبت ماست،
مگه نظر ندادیم؟ مالید رفت پی کارش!؟
آقا عصبانیها... ما اعتراض داریم... به اونام اعتراض داریم
هی بشینیم خونه نظر بدیم ، آخرشم هیچ ، هیچی به هیچی
بابا ما حرف زدیم... مگه عوض میشه؟
حرف همون حرف اوله، اگه قبوله وهل المراد…
اگه نیست خودتو، بلاگتو، مطالبت ، همه باید برین شمال استراحت...
ما که اینطوری نبودیم ،
اینقدره با عقل و شعور نبودیم
آدم نبودیم ، دیوونه بودیم
از هرچی ، بهترینش مال ما بود
هنوزم دیوونه ام ، حالمون خوبه
نمیخوایم گرفتار عقل و شعور شیم
توام رها کن حیلت گند رو بابا
حرف هـــــــمونه ، همون که حــــــرفت تازست
همون که از همه بهتره ، همونه...
{تکه های از متن بالا برداشتی آزاد از رادیوچهرآزی است}
+دیگه هر جایی نظر نمی دیم ، والا
+آخیش کمی راحت شدیم ، برای تکمیلی راحتیمون هم آهنگ بابا بوم بــــام ، بابی بابا بوم بام ، بابی بوم بام.... رو گوش میکنم
دانلود : دریافت (حجم : 1 مگابایت)
گاهی با یه کتاب اینقدر زندگی میکنی که دوست نداری هیچوقت تمام شود. هی سعی میکنی تمام کردن کتاب رو به تعوبق بیندازی ، ولی چه می شود کرد انگار چاره ای نیست ، باید کتاب رو تمام کرد. کتاب رو بعد از نزدیک به دو سال تمام کردم. حس خوبی دارم ، دوست دارم کتاب رو از اول این بار برای مدت 3 سال به آرامی مطالعه کنم. کتابی که رازهایی رو در خصوص زندگی به من می آموزد. آخرین خطوط کتاب که با اشتیاق تمام سرکشیدم:
من آموزگار مدرسه این ده هستم. غرض از نوشتن نامه اینکه با کمال تاسف به اطلاعتان برسانم که آلکسیس زوربا ، مالک معدن مس اینجا، یکشنبه گذشته ساعت شش بعداز ظهر چشم از جهان فرو بست.در بستر مرگ مرا احضار کرد و گفت:
آقای آموزگار، من دوستی در یونان دارم.پس از مرگ من برایش نامه ای بنویس و مذکر شو که تا آخرین لحظه هوش و حواسم بر جا و به یاد او بوده ام. همچنین بنویس که از هرچه در زندگی کرده ام تاسفی ندارم. به او بگو که امیدوارم حالش خوب و سالم باشد، و وقت آن رسیده باشد که در زندگی راه و رسمی عاقلانه در پیش گیرد.
آقای آموزگار ! به نکته دیگری نیز توجه کن. اگر کشیشی آمد تا از من اعتراف بگیرد، یا مرا تقدیس کند و شعائر مذهبی را برجای آورد ، به او بگویید که فورا از اینجا خارج شود و فقط مرا نفرین کند. من در زندگیم به اندازه کوه ها معصیت و گناه کرده ام، ولی هنوز هم این را کافی نمی دانم. مردانی نظیر من باید لااقل هزارسال عمر کنند.
کتاب به توصیف ویکی پدیا:
راوی، یک روشنفکر جوان یونانی است که میخواهد برای مدتی کتابهایش را کنار بگذارد. او برای راهاندازی مجدد یک معدن زغال سنگ به جزیره کرت سفر می کند. درست قبل از مسافرت با مرد ٦٥ ساله راز آمیزی آشنا می شود به نام آلکسیس زوربا. این مرد او را قانع میکند که او را به عنوان سرکارگر معدن استخدام کند. آنها وقتی که به جزیره کرت می رسند در مسافرخانه یک فاحشه فرانسوی به نام مادام هورتنس سکونت میکنند. بعد از آن شروع به کار روی معدن می کنند. با این حال راوی نمیتواند بر وسوسهاش برای کار بر روی دستنوشته های ناتمامش در باره زندگی و اندیشه بودا خودداری کند. در طول ماههای بعد زوربا تاثیر بسیار عمیقی بر مرد می گذارد و راوی در پایان به درک تازه ای از زندگی و لذت های آن می رسد.